ایکیگای یا دلیلی برای بودن!

سلام. شاید امروز که 30 ام آبان ماه 1397 و تقریبا پاییز زیبایی های خودش را به اوج رسونده زمان خوبی برای شروع وبلاگ نویسی من باشه، فکری که مدت ها در سرم بود تا بتونم تجربه‌های تلخ و شیرینم رو با افراد مختلفی در میون بگذارم. هر چند که فکر می کنم شاید در حضور رسانه‌هایی مثل اینستاگرام و تلگرام شاید خیلی جایی برای وبلاگ نویسی نمونده باشه! اما خب خواستم که شروع کنم...

چند وقت پیش که داشتم پیش خودم راجع به بحث‌های مربوط به کارآفرینی فکر میکردم و تو اینترنت دنبال مطالب مفید می‌گشتم یا به عبارتی جستار می‌کردم به یک مفهومی به نام ایکیگای (به ژاپنی: 生き甲斐) برخوردم، از اونجایی که به فرهنگ و آداب و رسوم ژاپنی‌ها خیلی علاقه مندم به شدت نظرم رو جلب کرد. در توضیح این واژه اینطور می بینیم:

"فرهنگ اوکیناوا، ایکیگای را به عنوان "دلیلی برای برخاستن در صبح" و به معنی دلیلی برای لذت بردن از زندگی، آموزش می‌دهد. واژه ایکیگای معمولاً برای اشاره به منبع ارزش در زندگی یک شخص یا اشاره به چیزهایی که زندگی یک شخص را ارزشمند می‌کنند، استفاده می‌شود. همچنین، از این واژه برای اشاره به شرایط ذهنی و روحانی‌ای به کار می‌رود که تحت آن‌ها اشخاص احساس می‌کنند که زندگی آن‌ها ارزشمند است. این شرایط لزوما به شرایط اقتصادی یک شخص یا شرایط کنونی اجتماع مربوط نیست. حتی اگر کسی احساس کند که شرایط کنونی تیره است، ولی در ذهن خود هدفی داشته باشد، ممکن است ایکیگای را احساس کند. رفتارهایی که باعث می‌شود که ایکیگای را احساس کنیم، کارهایی نیستند که مجبور به انجام آن‌ها می‌شویم؛ این رفتارها خودبه‌خود و طبیعی هستند."

یه جورایی انگار هر فردی رسالتی داره و وقتی اون رسالت و هدفش رو از حضور تو این دنیا پیدا می‌کنه، همون نیروی محرکش برای حرکت به سمت اهدافش تو زندگی می‌شه، مثلا فکر کن یکی به این نتیجه برسه که من به این دنیا اومدم تا باغبان خوبی برای گلها باشم، وقتی خودم رو جای اون گلهایی میذارم که ایشون قراره باغبانشون باشه به واقع حسودیم میشه!!! یا مثلا تو همین گیر و دارهای جستارهای روزانه‌ام توی نت بودم که با مقاله‌ای بسیار تاثیر گذار از آقای کریس میر از کارآفرینان آمریکایی مواجه شدم با این عنوان: "چگونه ایکیگای خود را پیدا کنیم و چشم انداز خود در کار و زندگی را تغییر دهیم". متوجه ام که این روزا اینقدر از این دست مطالب توی فضای مجازی زیاد شده که ممکن با دیدنش یه چیزی تو دلتون بگید و ازش رد بشید، اما این مقاله که در وب سایت مجله فوربس قرار گرفته شده ارزش خوندن رو داشت. در قسمتی از این مقاله نویسنده با این سوال از خودش که چرا واقعا باید پولدار بشم، و آیا پول برای من یک ارزش؟ به دنبال یک سوال بنیادین به این شکل رفته که "تا اونجایی که یادم هست همواره دچار این تضاد ذهنی بودم که از طرفی به دنبال معنا و مفهوم در زندگی‌ام بودم و از طرفی سبک زندگی و لذت‌هایی رو دوست داشتم که از طریق پول بدست می‌آمد" و در ادامه با بررسی این چالش ذهنی خودش به پاسخ جالبی می‌رسه که میگه: "اگر بخوام بگم عمیقا دغدغه و نگرانی‌های من، امور مالی، فن آوری، فرانشیز و ...بوده‌اند دروغ گفته ام. حقیقت اینکه اینها نه برای خودشان و نه برای من معنا و مفهومی نداشتند. آنچه که من رو به وجد می‌آورد، شفافیت، صداقت و کمک به مردم بود تا بتونن با بالاترین توان خود زندگی کنند."

بعد از خوندن این مقاله بود که من هم این سوال به ذهنم اومد که واقعا چه تعداد از ما این سوال رو از خودمون می پرسیم که چرا میخوایم پولدار بشیم؟ (اصلا منظورم از طرح این سوال این نیست که پولدار و ثروتمند شدن بده، خیلی هم عالیه:)) )، اما خب وقتی برای هر کاری که می کنیم یه فلسفه پشتش باشه قطعا ما رو در ادامه دادن به مسیرمون کمک می‌کنه. بعد از خوندن این مقاله و اتفاقاتی که در چند وقت اخیر و به خصوص تو ماه آبان 1397 برام افتاد، به این نتیجه رسیدم که ای کاش در دوران دبیرستان یک درس فلسفه هم در کنار درس های کاربردیمون!!! قرار می‌دادن، تا هم شاید به پیدا کردن ایکیگایمون بهمون کمک می‌کرد و هم برای کارها و تصمیم هایی که تو زندگیمون می گرفتیم به چراییش بیشتر فکر می‌کردیم.

برای اینکه بیشتر و بیشتر بتونم با این موضوع درگیر بشم به تازگی شروع کردم به خوندن کتاب "لذات فلسه" نوشته ویل دورانت و ترجمه دکتر زریاب خویی که امیدوارم تو این مسیر بتونه بهم کمک کنه.

شما هم راجع به این نوشته و یا تجربیاتتون از چرایی هایی که در طول زندگیتون براتون پیش اومده، اگر دوست داشتید نظراتتون رو اعلام کنید.

/ 0 نظر / 57 بازدید