آنچه انسان درک می‌کند مخلوق خود اوست؟

کتابی رو می‌خوندم که در حین خوندنش با جمله زیر مواجه شدم:

« براستی انسان خود اندازۀ هر چیز است و بیشتر آنچه درک می‌کند مخلوق خود اوست»

پیش خودم گفتم عجب جمله‌ای، از اونایی که وقتی سردرگمی یا شایدم سرگیجه داری، یه هو بهت یه تلنگری می‌زنه. احساس کردم میشه بشینم و راجع بهش ساعت‌ها بحث کنم. مفهومی شبیه این جمله رو تو کتاب جهان هولوگرافیک دیده بود، اینکه بالاخره این جهان ساخته ذهن ماست؟ یا واقعیت‌ها و حقایق جهان که ذهن ما رو می‌سازه؟ یااا اصلا چه فرقیی می‌کنه...؟

ذهنم درگیر این سوال‌ها بود که جمله جناب صادقی(مشاور شرکتی که مدتی در اون شرکت کار می‌کردم که نزدیک به 80 کشور دنیا و صنایعشون رو از نزدیک دیده بود) به ذهنم خطور کرد. موقعی که داشتیم باهم راجع به تفاوت‌های بین ایرانی ها و مردمان کشورهای دیگه صحبت می‌کردیم، بهم گفت: " مهندس، میدونی فرق ما با غربی‌ها و شرقی‌ها، مثلا ژاپنی‌ها چیه؟ "

پیش خودم داشتم گزینه‌های مختلف رو بررسی می‌کردم، فرهنگامون؟ اقتصاد؟ اعتقادات مذهبیون؟ ...تو این فکرا بودم که یه هو با جوابی که بهم داد منو از میان گزینه‌های مختلفم کشید بیرون...

"فرقمون تو اینکه اونا اول چیزی رو باور می‌کنند بعد می‌بینند، ما ایرانیا تا چیزی رو نبینیم باور نمی‌کنیم!"

یه صدای هوووم در ذهنم پیچید، یه حسی از فهمیدن و نفهمیدن! پرسیدم خب این یعنی چی؟!

گفت:"مثلا وقتی ژاپنی‌ها می‌خوان یه موتوری رو بسازن اول اون رو تو ذهنشون باور می‌کنند و می‌بینند، بعد تو واقعیت هم می‌سازند و می‎‌بینند، اما ما ایرانیا تااا چیزی رو نبینیم باورش نمی‌کنیم و.."

الان دو سالی هست که از شنیدن اون جمله می‌گذره، پیش خودم فکر می‌کنم، چقدر می‌شه این جمله‌ها رو به قسمت‌های مختلف زندگیمون تعمیم داد، به ارتباطاتمون، به شغلمون، به عشقمون، به احساس‌هایی که از این دنیا درک می‌کنیم و به این دنیا می‌دیم.

یه نفر از اون پشت داد می‌زنه: "ای بابا دلت خوشه هاا، تو این گرونی و اوضاع مملکت، صنایع خوابیده، کارگر چند ماه حقوق نگرفته ...، کی به اینا فکر می‌کنه؟ مگه ما خواستیم اینجوری بشه؟ نکنه می‌گی اوضاعمون مخلوق خود ماست؟"

به قول دکتر مجتبی لشکر بلوکی:

" یکی از مهم ترین دروسی که در زندگی آموختم (و البته ایکاش یکی پیدا می شد و به جای آموزش آمیب و جلبک و یون و الکترون و سینوس و کسینوس این ها را به ما در مدرسه یاد می داد) این است که بین خوشی زندگی و خوبی زندگی تفاوت قائل شوم. در يك زندگي خوش، در جستجوی بيشترين لذت ممكن و کمترین رنج ممکن برای خودم هستم. خوشی زندگی وابسته است به لذت ها و رنج ها و بسیاری از امور لذت بخش یا رنج آور از حیطه اختیار و قدرت ما خارج است. 

اما در خوبی زندگی داستان کاملا متفاوت است، در خوبی زندگی، لذت و رنج مهم نیست، بلکه وابسته است به آنچه باید و می توانم انجام دهم و آنچه انجام می دهم. در هر شرایطی (بدترین شرایط زندگی را در نظر بگیرید طاعون و فقر و سیل) هر کسی می تواند کارهایی انجام دهد که اخلاقاً درست است و عملا امکان پذیر است. اگر بین آنچه می توانم و باید انجام دهم و آنچه انجام دهم، تطابق وجود داشته باشد، خوبی زندگی رقم خورده است. خوشی زندگی لذت می آورد و خوبی زندگی رضایت می آورد. لذت، واكنشي است گذرا به رخدادهای دوست داشتی بیرونی. اما رضایت از عمق هستي ما بر می خیزد. «خوشي ناشی از لذت» حالي است كه زود مي آيد و زود مي رود اما «رضايت» مقامي است كه ماندنی است. مقایسه کنید لذت یک شب ماندن در گران ترین هتل دنیا با رضایت ناشی از نجات یک انسان. زندگی ماهاتما گاندی، نلسون ماندلا و مادر ترزا شاید همواره با خوشی همراه نبوده است (که سال ها با درد و رنج زیسته اند) اما این ناخوشی زندگی چیزی از خوبی زندگی شان و رضایت عمیق و ماندگارشان کم نکرد. مزیت خوبی زندگی به خوشی زندگی آنست که بخش زیادی از خوشی زندگی دست شما نیست اما خوبی زندگی به تمامی دست شماست. خوشی زندگی مهم است. اما کافی نیست. خوبی زندگی لازم است."

شما چی فکر می‌کنید، آیا فکر می‌کنید بیشتر اونچه که درک می‌کنیم، مخلوق خود ماست؟

/ 0 نظر / 27 بازدید